تبليغاتX
 لحظه های پنهانی

روز مادر مبارک

پسركی از مادرش پرسید : مادر چرا گریه می كنی ؟ مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت : نمی دانم عزیزم ، نمی دانم. پسرك نزد پدرش رفت و گفت : بابا ، چرا مامان همیشه گریه می كند ؟ او چه می خواهد ؟ پدرش تنها دلیلی كه به ذهنش می رسید ، این بود : همه زنها گریه می كنند ، بی هیچ دلیلی ! پسرك بزرگ شد ولی هنوز از اینكه زنها خیلی راحت به گریه می افتند ، متعجب بود . یك بار در خواب دید كه با خدا صحبت می كند ، از خدا پرسید : خدایا ، چرا زنها این همه گریه می كنند ؟ خدا جواب داد : من زن را به شكل ویژه ای آفریده ام ، به شانه های او قدرتی داده ام تا بتواند سنگینی زمین را تحمل كند ، به بدنش قدرتی داده ام تا بتواند درد زایمان را تحمل كند ، به دستهایش قدرتی داده ام كه حتی اگر تمام كسانش دست از كار بكشند ، او به كار ادامه دهد . به او احساسی داده ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد ، حتی اگر او را هزاران بار اذیت كنند . به او قلبی داده ام تا همسرش را دوست بدارد ، از خطاهای او بگذرد و همواره در كنار او باشد و به او اشكی داده ام تا هر هنگام كه خواست فرو بریزد . این اشك را منحصرا برای او خلق كرده ام تا هرگاه نیاز داشته باشد بتواند از آن استفاده كند . زیبایی یك زن در لباس ، موها یا اندامش نیست .زیبایی زن را باید در چشمانش جست و جو كرد زیرا تنها راه ورود به قلبش آنجاست


 

نوشته شده توسط فاطمه در سه شنبه چهارم تیر 1387 ساعت 12:22 موضوع | لینک ثابت


خوابها می برند از من یادی
که مشوش شده ام
که زمین افتاده ام
من به اندازه یک ابر بهاری دلم می گیرد
که چرا یاد من از خواب دم صبح غم انگیز تر است


 

نوشته شده توسط فاطمه در شنبه یکم تیر 1387 ساعت 12:23 موضوع | لینک ثابت


یه موضوع خوب

سلام

امروز می خوام از تمامی اهالی شبکه جهانی البته (هم زبوناش) یه کمکی بگیرم

آهای .... شمایی که خوراکت اینترنته

یا شمایی که هرزگاهی یه سری تو اینترنت می زنی

یه سایت جالب چه جور سایتی هست ؟؟؟؟؟؟؟

اگه یکی بخواد واستون سایت بسازه دوست دارید موضوعش چی باشه ؟؟؟؟؟

 

 

 


 

نوشته شده توسط فاطمه در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 ساعت 8:54 موضوع | لینک ثابت


باران

 

باران   نمی شوم   تا   بگویی ٬

       

             با چه منتی

                      

                       خود را به شیشه می کوبد!!!

 

ابر می شوم  تا  از نگرانی

                             

                                  یک روز بارانی

 

     هر روز از پنجره به من نگاه کنی............


 

نوشته شده توسط فاطمه در پنجشنبه نهم خرداد 1387 ساعت 16:11 موضوع | لینک ثابت


جمله سازی

خیلی حرف هست
خیلی ...
کلمه ها رو گم کردم دارم دنبالشون می گردم تا باهاشون جمله ای رو که می خوام بگم رو بسازم
اما بازم موندم
صبر کن دارن پیدا می شن
اولین کلمه رو پیدا کردم اره بهتره اول با خودم شروع کنم پس اولین کلمه شد " من "
بزار فکر کنم اره قشنگ ترین کلمه " دوستت "
حالا دنبال یه فعل بگردم بهتره بزارم " دارم "
دیدی حالا کلمه ها رو پیدا کردم اما ...
نمی دونم جمله ای رو که می شه باهاش ساخت رو به زبون بیارم یا نه ....



 

نوشته شده توسط فاطمه در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 16:52 موضوع | لینک ثابت


حصار خاطره ام را جرقه روشن کرد
صدای پایی از آن دورهای دور آمد
سکوت شب شکست
دل گرفته من
از جرقه روشن شد
درون سینه ، دلم
در میان شعله نشست
مرا به وسوسه آفتاب دعوت کرد
کسی که پنجره را رو به آفتاب گشود ...





 

نوشته شده توسط فاطمه در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 ساعت 15:25 موضوع | لینک ثابت


خسته ام از آرزوهای محال

می روم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه خویش

به خدا می برم از شهر شما

دل سرگشته و دیوانه خویش 

دلت وقتی که تنها شد

سرود مهربانی با کدامین خسته خواهی خواند

و لبهایت کدامین تشنه را سیراب خواهد کرد

نگاهت را به چشمان چه کس از شوق

خواهی دوخت ؟

 

 


 

نوشته شده توسط فاطمه در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 ساعت 19:33 موضوع | لینک ثابت


هیس !!!!

آرام  نزار کسی بفهمه

آروم... آروم تر صداتو تو خودت بشکن

نزار کسی بفهمه که داری ...

خدا اون بالا هست بزار فقط اون بشنوه که داری ...

پاک کن صورتتو چشماتو پاک کن نزار کسی بفهمه ...

اگه بارون می یاد برو زیر بارون نزار کسی بفهمه ...

بلند شو مامان اومد سرتو از زیر پتو بیار بیرون

یه بهونه بیار بهش لبخند بزن و بگو خوب می شم نزار بفهمه که داری ...

آروم آروم زمزمه کن اما نزار کسی بفهمه که داری گریه می کنی


 

نوشته شده توسط فاطمه در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 9:21 موضوع | لینک ثابت


ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارد ...


شبی از پشت يک تنهايی نمناک و بارانی
ترا با لهجه گل های نيلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم
پس از يک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس
تو را از بين گل هايی که در تنهايی ام روئيد
با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبی ترين موج تمنای دلم گفتی
دلم حيران و سرگردان چشمانی است رويايی
و من تنها برای ديدن زيبايی آن چشم
تو را در دشتی از تنهايی و حسرت رها کردم
همين بود آخرين حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگينت
حريم چشم هايم را بروی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشيد وا کردم
نمی دانم چرا رفتی
نمی دانم چرا ، شايد خطا کردم
و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی
نمی دانم کجا ، تا کی ، برای چه
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می باريد
و بعد از رفتنت يک قلب دريايی ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت
تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشم هايم خيس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت دريا چه بغضی کرد
کسی فهميد تو نام مرا از ياد خواهی برد
و من با آنکه می دانم تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهی برد
هنوز آشفته چشمان زيبای توام
برگرد!
ببين که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت:
تو هم در پاسخ اين بی وفايی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
و من در حالتی ما بين اشک و حسرت و ترديد
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است
و من در اوج پائيزی ترين ويرانی يک دل
ميان غصه ای از جنس بغض کوچک يک ابر
نمی دانم چرا؟ شايد به رسم و عادت پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم.


 

نوشته شده توسط فاطمه در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 ساعت 17:32 موضوع | لینک ثابت


رفتن رسیدن است

اندوه من انبوه تر از دامن الوند

تنها بهانه دل ما در گلو شکست

در بند خویش بودن معنای عشق نیست

چونانکه زنده بودن معنای زندگی

کاش ها و کاش ها و کاش ها

نامی برای تا ابد زیستن

اما اگر گریسته باشی ...

تکیه گاه بی پناهی ... دلم شکسته است ...

 


 

نوشته شده توسط فاطمه در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 ساعت 14:31 موضوع | لینک ثابت


من ...

من ...

تنها یک اسم ...

تنها یک شماره ...

تنها یک حرف ...

اسمی که به راحتی پاک می شود .

شماره ای که فراموش می شود .

حرفی که نا تمام می ماند .

تو ...

یک دنیا ...

یک فاصله ...

یک عشق ...

 


 

نوشته شده توسط فاطمه در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 ساعت 15:21 موضوع | لینک ثابت


از تمام راز و رمزهای عشق

جز همین سه حرف

جز همین سه حرف ساده میان تهی

چیز دیگری سرم نمی شود

من سرم نمی شود

                            ولی ...

راستی

               دلم

                 چه می شود !

 


 

نوشته شده توسط فاطمه در سه شنبه ششم فروردین 1387 ساعت 17:15 موضوع | لینک ثابت


بغضی رها شده

برایم با ارزشی چون ناگفته هایی را برایت گفته ام که احساس سبکی می کنم

 

 


 

نوشته شده توسط فاطمه در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 ساعت 16:5 موضوع | لینک ثابت


از بین فالهای که تو دستش بود یکی رو انتخاب کرد رفت جلو آروم با چشمای معصومش بهش نگاه کرد

دستاشو مشت کرده بود و جلوش گرفت آروم دستاشو باز کرد یه تکه کاغد مچاله شده بین دستاش بود

دستاشو آورد بالا از چشماش بارون می اومد دستاشو گرفت رو به آسمون به خدا گفت :

«می خوام این فال منو تو بخونی »

از آسمون بارون بارید دخترک زیر بارون خیس شده بود اما این بار می خندید ...


 

نوشته شده توسط فاطمه در شنبه یازدهم اسفند 1386 ساعت 15:54 موضوع | لینک ثابت


بازم دلم گرفتو گریه کردم

وقتی یه دلی می شکنه تازه همه به تکاپو می افتن که وای چرا دلش شکست؟

 اخه چرا می شکنی تا به فکر بند زدن باشی ؟ خدا می گه برای چند لحظه که حرف می زنی

به فکر کسی باش که کنارته نه به فکر کسی که ازت دوره ...

چرا همیشه ...

دلم گرفته ... خیلی ...

امشب شب اربعینه بین قطره های اشکتون یادی هم از دل من بکنید


 

نوشته شده توسط فاطمه در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 ساعت 11:17 موضوع | لینک ثابت


دو راهی

همه می گن ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازس
خوب راستم می گن
می گن : بخند تا دنیا بهت بخنده
اینم درسته چون تو که بخندی همه چیز رو زیبا می بینی
اما یه چیز دیگه هم می گن
می گن : وقتی بین دو راه ، راهی رو رفتی که آخرش خوش نبود دلگیر نشو برگرد و راه دوم رو انتخاب کن
اما...
می شه برگشت ؟
اگه راه دومم مثل اولی باشه چی ؟
آره می دونم همش بستگی به خود آدم داره .
اما این آدمه اشتباهاش خیلی زیاد شده


 

نوشته شده توسط فاطمه در شنبه چهارم اسفند 1386 ساعت 8:44 موضوع | لینک ثابت


سه نقطه


از بین قواعد نشانه گذاری زبان فارسی به نظر من قشنگترین و آسون ترین قاعدس
... رو می گم
همیشه تو امتحان سوال می اومد
چه موقع از ... استفاده می کنیم؟
ماهم جواب میدادیم : زمانی که حرف یا نوشته ای نیمه تمام مانده باشد
اره واسه نیمه تمام گذاشتن حرفا از سه نقطه استفاده می کنیم
آدم به جای اینکه سه تا پاراگراف حرف بزنه
با گذاشتن سه تا نقطه ناقابل جلوی حرفش ازاین همه زحمت شونه خالی می کنه
اما بعضی وقتا گذاشتن ... خیلی سخته
اونجایی که حرفایی رو که باید بشنوی رو مجبوری حدس بزنی
من دوستت دارم چون ...
دیدی چقدر سخته 

 

Click for Full Size View


 

نوشته شده توسط فاطمه در پنجشنبه دوم اسفند 1386 ساعت 13:26 موضوع | لینک ثابت


زندگی شبیه صفحه تلویزیون شده اگه تلوزیونت رنگی و پلاسمای ۴۲ اینچ باشه قشنگ و بی انتهاست

اما اگه همون تلوزیونای سیاه سفید که وقتی می خواستی کانال عوض کنی باید مسافتو طی می کردی

تا دستت به کانال چرخونش برسه و یه کانال رو با زحمت انتخاب کنی و کلی بکوبی سرش تا صاف بگیره

واست درد آور و بی تنوع. نمی گم زندگی قشنگ نیست چون سیاه و سفیدشم قشنگه ولی آخه ...

 


 

نوشته شده توسط فاطمه در چهارشنبه یکم اسفند 1386 ساعت 12:40 موضوع | لینک ثابت


شيشه اي مي شكند...
يك نفر مي پرسد...چرا شيشه شكست؟
مادر مي گويد...شايد اين رفع بلاست.
يك نفر زمزمه كرد...باد سرد وحشي مثل يك كودك شيطان آمد. شيشه ي پنجره را زود شكست.
كاش امشب كه دلم مثل آن شيشه ي مغرور شكست، عابري خنده كنان مي آمد... تكه اي از آن را برمي داشت مرهمي بر دل تنگم مي شد...
اما امشب ديدم...
هيچ كس هيچ نگفت غصه ام را نشنيد...
از خودم مي پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم كمتر است؟
دل من سخت شكست اما...
هيچ كس هيچ نگفت و نپرسيد چرا؟!

Click for Full Size View


 

نوشته شده توسط فاطمه در سه شنبه سی ام بهمن 1386 ساعت 13:34 موضوع | لینک ثابت


دل پناه

 

نزديک ترين لحظه به خدا مي توانددر دل تاريک ترين شب عمرناخواسته تو

ويــا در اوج بـــزرگ ترين شــــــــادي دلخواسته تو رخ دهد

مي تواند درست همين حالا باشد

و زيباترين وقتي که مي تواند پيش بيايدهمان دمي است که برايش هيچ بهانه اي نداري

. جايي که دلت براي او تنگ است

 

Click for Full Size View


 

نوشته شده توسط فاطمه در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 ساعت 10:46 موضوع | لینک ثابت